حالیست

می‌دونس اگه شروع کنم دیگه نمی‌تونم ول کنم، ولی کار رو رسوند به جایی که مجبور شدم بچه یتیم ِ مادرمرده رو آخر کوچه خفت کنم و ازش اطلاعات بگیرم. زار می‌زد بدبخت

رفتم خونه‌ی پروانه ، نشستم لب پنجره و انگار که تو محضر کشیش کلیسا باشم همه چیو اعتراف کردم. پروانه گفت تقصیر من نیس. گفت هرکی بود همین کارو می‌کرد. گفتم باشه

رفتم حموم تنم رو یه لیف اساسی کشیدم، دندونامو مسواک زدم، نون کپک‌زده و شیر تاریخ‌گذشته و چن تا دونه خیار وارفته رو ریختم دور، بعدشم کلید رو بردم دادم به همسایه طبقه دوم و زدم بیرون

تو اتاق پشتی خونه‌ی مامبزرگمم الان. صدای خرخر کولر میاد ولی سرماش نه. دستمو می‌کنم تو یقه‌م ، لای سینه‌هام خیسه از عرق. می‌گم مامبزرگ بخدا همین دو ساعت پیش حموم بودم. می‌گه اگه نامحرم ببیندت جات تو ته جهنمه. اینو می‌گه و چادرنمازشو می‌کشه روم تا زیر چونه. کمی نگام می‌کنه، بعد انگار که راضی نشده باشه می‌کشدش تا بالای سرم.

دنیا سفید می‌شه

خوک‌های چندشناک ولی قاعده‌مند

برخی هم انگار موظفن جهان رو طبق کلیشه‌ها جلو ببرن. تا چیزی به چشمشون بیاد که خارج از کلیشه‌هاشونه سریع دس می‌جنبونن و می‌ذارنش سر جاش.

در عین این که انکار نمی‌کنم همچین موجوداتی برای ادامه‌ی بقای حیات ضروری هستن ، ولی نمی‌تونم هم با هر بار دیدنشون عق نزنم و  بالا نیارم.

 

۱

دستمون به هیچ شاخه‌ای نرسید ولی تا جایی که می‌شد قد دراز کردیم و زورهامونو زدیم.

حال خوشی ندارم ، نوشتن بعیدترین کاریه که می‌تونستم بکنم ولی چاره‌ای ندارم

حالا که کیلومترها دورم ازتون، که بدن‌های آش و لاشتون زیر نور پرسخاوت خورشید در حال فرسایشه و آسمون پره از پرنده‌هایی که سنگ به منقارشون دارن، نفس کشیدن سخت‌ترین کار ممکن به نظر میاد

نمی‌تونم زیاد سرپوشیده حرف بزنم

نمی‌تونم دردمو به کسی بگم

تنها موندم و این استعاره برنمی‌داره

 

باید تشکر می‌کردم از اونی که دست ِ رنج‌ها و دردهای زندگیم رو گرفت و بردشون به تالار آیینه؟

تو پیچ بعدی کنار مختاری کمی استراحت می‌کنیم

خرخفتنا

شکاف میون آرنج و پهلو  فاصله‌ی مناسبی داره برا در رفتن وقتی که می‌دونی اگه تعلل کنی فشار مداوم کف دست‌های بی‌رحم رو قفسه‌ی سینه نفستو بند میاره.

سردرگمی تو تکرار همیشگی راهروهای موازی با مهتابی‌های نیمه‌روشن که بوی نواربهداشتی مونده می‌دن و پنجره‌های پشتی تنگ که به گواهی پلیس ، کسی هفته‌ای یه بار از اون‌جا سنگ پرت می‌کنه سمت قطار حمل بار.

تمومی نداره . کلنجار دائمی دست‌ها و ساق‌ها و جیرجیر موذی تخت …

به سوپری می‌گم نسیه ندی مجبورم باز از پول توجیبیای رضا کش برم. می‌گه اونم بدبخت‌تر از توئه.

بعد سرش رو میاره جلو و می‌گه : همه اینارو بهت گفته بودم، پن‌شنبه نبود؟ وسطای تابستون

دیگه هیچ‌جوره نمی‌شه زد زیرش. یه کف گلاب می‌ریزم تو یقه‌م ، می‌رم سروقت شلوار رضا ، سرمو فرو می‌کنم تو خشتک شلوار.

رضا دکمه‌هامو یکی یکی وا می‌کنه و می‌گه تو همیشه بوی گلاب می‌دی لعیا. یقه‌مو سف می‌چسبم و هوار می‌کشم من لعیا نیستم.

پیرزن چندک زده سر تشت آب‌صابون و کهنه‌ی خیس رو توش می‌خیسونه و بعد می‌کشه رو موزاییکای راهرو. بوی نواربهداشتی مونده نمی‌ره از جون دیوارا و موزاییکا. من به سوپری گفتم که پیرزن هر روز تو تشت آب‌صابون می‌شاشه. سوپری می‌گه تو نشد یه بار بیای پشت دخل تا من همه چیو بهت بگم.

من پول توجیبیای رضا رو می‌ریزم رو دخل و در می‌رم.

 

تتم

تعجب می‌کنم از عبور اعتقادات ِ روزها به شب

از انتقال خاطرات از شهری به شهر دیگه

از این‌که سینه‌های تازه جوونه زده‌ی دخترک‌ها، تو دریا هم باهاشونه

تعجب می‌کنم از این‌همه تداوم تو جهانی که گسیختگی حاکم مطلقه

هربار که دری باز و بسته می‌شه، چیزهایی می‌شنوم که مطمئن‌تر می‌شم به پیروزی اون‌ها و شکست خودم. اونا موفق شدن. تونستن که منو بترسونن. من ترسیدم و وانمود کردم که معقولم.

تمام مسیر رو زیر ظل آفتاب پیاده رفتم، با دست‌هایی که از فرط اضطراب رعشه گرفته بود. رفتم و التماس کردم. دست‌هامو دور ساق‌هاشون حلقه کردم و ضجه زدم، همون موقع بود که فهمیدم همگی بوی عافیت و جنون می‌دن.

می‌تونستم برگردم و اون شیشه‌های سرتاسری رو سنگ بزنم. می‌تونستم به اونی که کنار در ایستاده بود و بازوهای کلفتش رو به زحمت زیر سینه‌های آماسیده‌ش گره زده بود، فحش بدم ، ولی لعنت به من که ترسیدم.

از پس این بازی برنمیام، می‌دونم .