چه

فکر می‌کنی اگه دستمو محکم رو شکمم فشار بدم دردش کمتر بشه؟

تمام خونه رو مدام راه رفتم. کف پاهام دردناک و سیاه شدن.

پس کجاس جایی که بشه آروم بود

و نترسید؟

وقتی که مرگ ، حتا از این نون‌های برشته و داغ روی میز هم ، تازه‌تره

نمی‌تونم به بعضی چیزها غلبه کنم و تنها مقصر این ماجرا، ضعف‌های من نیست !

کفشامو نصفه‌- نیمه پوشیدم و رفتم بیرون. شالگردنم داش رو زمین کشیده می‌شد و زیپ‌های کیفم وا بود و بندای کفشام هی می‌رف زیر پام  و دیرم شده بود. پاگرد رو که داشتم با عجله می‌پیچدم پام خورد به یه چمدون و چمدون بعد از چن‌تا تکون ولو شد کف راهرو. از خانومی که اون‌جا واساده بود و هیچ به چشمم آشنا نمی‌اومد معذرت خواستم و چمدون رو بلند کردم. خانومه انگار که حواسش نباشه پرسید : اینا کی میان؟ با انگشتش یکی از درها رو نشون داد. دوییدم سمت پله‌ها و “نمی‌دونم” رو بلند گفتم تا بشنوه. دیگه ندیدمش اون خانوم رو.

تا دیشب !

دیشب که اومد به خوابم. دامن چارخونه و بلوز سبز پوشیده بود. تو یه خونه‌ی غریبه که مبل‌هاش خردلی بود. داشت لوبیا پاک می‌کرد … شایدم عدس ! پرسیدم ازش : مامانم کی میاد؟ بی‌اون‌که نگام کنه گفت نمی‌دونم. رفتم سرمو گذاشتم رو زانوش و گریه کردم. دستشو کشید رو موهامو گفت : دخترم … دخترم …

 

جان

تو !

تو!

تو صبح روزی هستی که شب قبل‌اش برف سنگینی باریده و همه‌ی راه‌ها بسته شده.

تو اون روز سرد و ساکتی که سرشار از آسودگی و بی‌خبریه.

تو اون وقتی هستی که آدم حس می‌کنه برای انجام هر کاری به اندازه‌ی کافی وقت داره.

تو بغل‌کردنی‌ترین صبح یخ‌زده‌ای که پشت پنجره واساده … سفید و درخشان :)

روشنا

دم‌دمای صب بود . اطراف اون‌قد روشن نبود که بشه تشخیص داد جزئیات رو . حجم مبهمی از تو، کنارم بود.

حرف‌هات ولی از اون حجم هم مبهم‌تر بود. با صدای آروم و خسته کلماتی رو می‌گفتی که جز پیچیده کردن همه چی، کاری نداشتن.

دستم رو چن‌باری رو زبری کیف برزنتی کنارم کشیدم و بعد خزیدم رو مبل و سرمو گذاشتم رو کیف. نمی‌خواستم چیزی بشنوم. نمی‌خواستم حرف بزنی. نمی‌خواستم باشی. نمی‌خواستم “اون‌طور” باشی.

می‌خواستم مثل اون روزی بودی که کنار حوضچه‌ی پرورش ماهی ایستاده بودیم و تو داشتی داستانکی از یه پیرمرد چینی تعریف می‌کردی، اون روز اطرافت پر از آدم‌ها بود و من تو دورترین نقطه تکیه داده بودم به درخت و تماشات می‌کردم که چطور با گفتن هر جمله حالت دستات و چشمات تغییر می‌کنه و هیجان‌زده می‌شی . الان دورتری ولی و من چیزی ندارم که بهش تکیه بدم . خلاء دورم رو گرفته. خلاء این کلمه‌های توست، این لحظه‌هاست که نمی‌گذره، این آفتابی که نمی‌زنه.

.

.

بیدار که شدم نبودی. رفته بودی. لیوان و کیف و دفترت رو گذاشتم پشت مبل و پتو رو انداختم روشون …

کسی که بنا بود از چیزی نترسد،  بعد کمی ترسید  او زیباست!

اون خانوم موفرفری که کنارت بود رو نشناختم

کیف سبزتم جدید بود انگار

یقه‌‌ی پالتوتم مث قبل نداده بودی بالا

هیچی سر جاش نبود :/