نمی‌تونم به بعضی چیزها غلبه کنم و تنها مقصر این ماجرا، ضعف‌های من نیست !

کفشامو نصفه‌- نیمه پوشیدم و رفتم بیرون. شالگردنم داش رو زمین کشیده می‌شد و زیپ‌های کیفم وا بود و بندای کفشام هی می‌رف زیر پام  و دیرم شده بود. پاگرد رو که داشتم با عجله می‌پیچدم پام خورد به یه چمدون و چمدون بعد از چن‌تا تکون ولو شد کف راهرو. از خانومی که اون‌جا واساده بود و هیچ به چشمم آشنا نمی‌اومد معذرت خواستم و چمدون رو بلند کردم. خانومه انگار که حواسش نباشه پرسید : اینا کی میان؟ با انگشتش یکی از درها رو نشون داد. دوییدم سمت پله‌ها و “نمی‌دونم” رو بلند گفتم تا بشنوه. دیگه ندیدمش اون خانوم رو.

تا دیشب !

دیشب که اومد به خوابم. دامن چارخونه و بلوز سبز پوشیده بود. تو یه خونه‌ی غریبه که مبل‌هاش خردلی بود. داشت لوبیا پاک می‌کرد … شایدم عدس ! پرسیدم ازش : مامانم کی میاد؟ بی‌اون‌که نگام کنه گفت نمی‌دونم. رفتم سرمو گذاشتم رو زانوش و گریه کردم. دستشو کشید رو موهامو گفت : دخترم … دخترم …

 

جان

تو !

تو!

تو صبح روزی هستی که شب قبل‌اش برف سنگینی باریده و همه‌ی راه‌ها بسته شده.

تو اون روز سرد و ساکتی که سرشار از آسودگی و بی‌خبریه.

تو اون وقتی هستی که آدم حس می‌کنه برای انجام هر کاری به اندازه‌ی کافی وقت داره.

تو بغل‌کردنی‌ترین صبح یخ‌زده‌ای که پشت پنجره واساده … سفید و درخشان :)

روشنا

دم‌دمای صب بود . اطراف اون‌قد روشن نبود که بشه تشخیص داد جزئیات رو . حجم مبهمی از تو، کنارم بود.

حرف‌هات ولی از اون حجم هم مبهم‌تر بود. با صدای آروم و خسته کلماتی رو می‌گفتی که جز پیچیده کردن همه چی، کاری نداشتن.

دستم رو چن‌باری رو زبری کیف برزنتی کنارم کشیدم و بعد خزیدم رو مبل و سرمو گذاشتم رو کیف. نمی‌خواستم چیزی بشنوم. نمی‌خواستم حرف بزنی. نمی‌خواستم باشی. نمی‌خواستم “اون‌طور” باشی.

می‌خواستم مثل اون روزی بودی که کنار حوضچه‌ی پرورش ماهی ایستاده بودیم و تو داشتی داستانکی از یه پیرمرد چینی تعریف می‌کردی، اون روز اطرافت پر از آدم‌ها بود و من تو دورترین نقطه تکیه داده بودم به درخت و تماشات می‌کردم که چطور با گفتن هر جمله حالت دستات و چشمات تغییر می‌کنه و هیجان‌زده می‌شی . الان دورتری ولی و من چیزی ندارم که بهش تکیه بدم . خلاء دورم رو گرفته. خلاء این کلمه‌های توست، این لحظه‌هاست که نمی‌گذره، این آفتابی که نمی‌زنه.

.

.

بیدار که شدم نبودی. رفته بودی. لیوان و کیف و دفترت رو گذاشتم پشت مبل و پتو رو انداختم روشون …

کسی که بنا بود از چیزی نترسد،  بعد کمی ترسید  او زیباست!

اون خانوم موفرفری که کنارت بود رو نشناختم

کیف سبزتم جدید بود انگار

یقه‌‌ی پالتوتم مث قبل نداده بودی بالا

هیچی سر جاش نبود :/

خواص مثبت

هیچ خودت رو از پشت دیدی وقتی که کنار پنجره واستادی و به یه جای نامعلوم خیره شدی؟ یا وقتی چن‌تا شاخه جعفری رو گرفتی زیر آب و با وسواس دونه دونه برگهاشو می‌شوری یا وقتی کتری داغه و تو می‌خوای با آستین لباست برش داری؟

هیچ دیدی قیافه‌ی خودتو وقتی چیزی رو نمی‌فهمی و از نفهمیدنت کلافه‌ای و نمی‌خوای کسی اینارو بفهمه؟ دیدی چطور چشمات رو می‌دوزی به یه گوشه از سقف؟

حواست هس چه فرمی می‌شی وقتی می‌گی کاری رو انجام می‌دی  ولی تو دلت مطمئنی که انجامش نخواهی داد؟

یا وقتی اون کاغذ رنگی‌های نوت‌برداریتو می‌چسبونی و مطمئنی که داری کج می‌چسبونیشون ولی به کارت ادامه می‌دی؟

یا وقتی چیزی می‌خری که می‌دونی خیلی گرون‌تر از اونیه که باید باشه؟

حواست هس این‌جور مواقع چطوری چن تا سرفه می‌‌کنی و هی گلوتو صاف می‌کنی؟

یا وقتی می‌خوای حرفی رو بزنی که زدنش برات سخته … مدام دستتو می‌کشی به لبه‌های یقه‌ی پیرهنت و لبخندای بی‌جا و الکی می‌زنی.

یا دیدی مواقعی که از کسی که دوسش داری می‌خوای گله کنی؟ … چطور کلمه به کلمه و با دقت حرف می‌زنی و چشماتو می‌دزدی و دستتو می‌کشی رو موهات …

یا وقتی چیز خیلی خنده‌داری می‌شنوی قبلش یه ثانیه مکث می‌کنی و بعد خنده‌تو رها می‌کنی

یا وقتی چیزی که می‌گی خیلی برات مهم و حیاتیه، نوک انگشتت رو همراه با گفتن هر کلمه، آروم می‌کوبی رو میز … انگار که می‌خوای ثبتشون کنی …

و …

می‌دونی؟ من حواسم به همه‌ی اینا هس …

من همه‌ی اینارو بایگانی کردم تو تاریک‌ترین قفسه‌های مغزم … تو کم رفت و آمدترین و متروک‌ترین جاهاش…

نمی‌دونم اصن برا چی؟ یا برا کی؟

ولی خب شده

تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که سر نزنم به اون قفسه‌ها

بذارم همون‌طور خاک گرفته و متروک بمونن

تا شاید روزی …

:)

 

تو مگه عروسک خیمه‌شب‌بازی نیستی؟

پ کو نخات؟

نکنه یه وقتی که من حواسم نبوده فرشته‌ی مهربون تبدیلت کرده به آدم و شدی یکی مث بقیه؟ هوم؟