هنوزم همون‌طوری تو خیالم، هنوزم دستاتو کردی تو جیب شلوارت و به دوربین نگا می‌کنی و لبخند محوی رو صورتته. همون‌طور ملایم و شیرین و قشنگ.

هیچ‌کدوم از اون اتفاقا نیفتاده انگار. من هشتاد ساعت تو اون پارک خراب‌شده منتظرت وانستادم، تو گوشیتو خاموش نکردی، من حرف‌هایی نزدم که تو خیره شی به دیوار و سکوت کنی، تو میون خنده‌هام دستتو سُر ندادی رو پاهام، من در مورد اون راز پنهونیت با میم حرف نزدم، تو منو تو ترمینال ول نکردی بری، من تو رو تو اتاق تاریک نه متری ول نکردم برم …

هیچ‌کدوم از اینا نشده انگار …

تو هنوز همونی هستی که من با کیلومترها فاصله، نزدیک‌ترین بودم بهت. من هنوز همونی‌ام که بادوم و انجیرخشکاتو باهاش تقسیم می‌کردی.

هیچی عوض نشده بین ما! نه؟

عنوان تکراری هزارساله‌ی مکرر : هنوزم این‌جا رو می‌خونی؟

[تاب می‌خورم. هربار که بالا می‌رم چشاتو می‌بینم و عمیق نفس می‌کشم. شالمو باد برده.]

برای کِی بود این؟ چند هزار سال پیش بود؟ مابین کدوم رفتن و برگشتن بود که دیدیم دیگه هیچی سر جاش نیس؟

مقصر من بودم؟

مقصر کتاب‌های نخونده‌ای بود که سال‌ها پیش با وسواس بیمارگونه‌ای دونه دونه‌شون رو از بین قفسه‌ها برداشته بودیم و برنامه‌ها داشتیم برای خوندنشون.

مقصر شیر آب بود که نصف شب‌ها صدای چکه‌ش تو رو می‌کشوند تا آشپزخونه و روز که می‌شد تن خسته و خواب‌آلودت روی سرامیکای سرد منو به گریه می‌انداخت.

مقصر زن هم‌سایه بود که روزهای سه‌شنبه سیب تعارفت می‌کرد. سیب نذری!

مقصر اون شاعر لعنتی بود که من تو سفرهای کوتاه یه ساعته شعرهاش رو بلند بلند می‌خوندم و تو می‌گفتی که هیچ نمی‌فهمی!

مقصر اون گلدون پر از نقش ماهی بود که افتاد و شکست، اون فرشته‌ی گچی بود که افتاد و شکست، اون نعلبکی قرمز بود که افتاد و شکست. اون لیوان شیشه‌ای پر از دوغ و نعنا بود که افتاد و شکست…

مقصر انگشتای تو بود و اون نور نئون لعنتی که پخش می‌شد تو صورتت

مقصر شیشه‌های سرتاسری خونه‌ی مادرم بود که تو اردی‌بهشت جوری کدر و مات شده بودن که تو آسمون آبی اون روز رو ندیدی.

مقصر تموم خاطراتی هستن که یه روز صب گفتی از ذهنت پریدن و رفتن.

مقصر من نبودم.

من نبودم.

بودم؟

 

خس‌خس

حواسم پرته. ولی چون عصره، چون چراغ‌های زرد نون فانتزی روبه‌رو روشن شده، چون آسفالت کف خیابون خیس ِ بارونه، چون تو در رو نیم ساعتی می‌شه که کوبیدی و رفتی باید بنویسم این‌جا. بنویسم که تمام وقتی که کنار وان حموم نشسته بودی و به زمین و زمان بد و بی‌راه می‌گفتی من محو رنگ چشمات بودم که عجیب می‌درخشیدن… عجیب قشنگ بودن.

تو بهت برمی‌خوره وقتی انقد زل می‌زنم و انقد ساکتم ولی نمی‌دونی چقد تو سرم داد می‌زنم که خرجان دوست دارم …

دیروز تو اتوبوسی بودم که ردیف جلویی‌ام پسری چشم‌آبی داشت. آبی چشماش چیز محشری بود، و خودش اندازه‌ی مریم مقدس، آروم و معصوم نشون می‌داد. کمی به پشت گردن پسره نگاه کردم، کمی به پای دراز‌شده‌ی ردیف پشتی که تا نزدیکی‌های صندلیم می‌رسید، بعد همینگوی خوندم و همه‌ی اینا یادم رفت.

دلم اون روز صبحی رو می‌خواد که تو گرگ و میش هوا رفتم تو حیاط و دست و صورت شستم و بعد انگار که یه نوع عبادت مذهبی باشه، کیک سیب درست کردم و خودم هیچ ازش نخوردم … چون دیگه من نبودم … چون من رفته بودم و یادداشت کنار بالشت گذاشته بودم که هفت و نیم ببند اون اجاقت رو که کیکت آماده‌س …

چیزهای زیادی تو سرمه، که دوس ندارم بهشون زیاد فکر کنم، می‌ترسم فک کنم و به مبتذل بودنشون پی ببرم.

آدمای زیادی هستن که من بدهکارشونم و می‌دونم همون بدهکاری می‌شم که یه شب چمدونش رو می‌بنده و بی‌صدا می‌ره… تا همیشه فراری … تا همیشه بدهکار … تا همیشه منفور.

چن لایه پتو رو می‌زنم کنار، تا بالاخره سرم از اون زیر بیاد بیرون. سرده.پتوها گرمم می‌کنن ولی نیاز دارم خیره شم به سقف. این چیزایی که تو مغزمه رو جایی جز سقف اتاقم نمی‌تونم حل و فصلش کنم. معادلات چن‌مجهولی… سوال‌های سخت … انتخاب‌ها.

قرار بود دیگه انقد عمیق نشم. قرار بود دیگه نرسم به این‌جاها…

زندگیمو وقتی نگا می‌کنم خلاف همه‌ی دیوونگی‌ها و رنگی‌رنگی‌ها می‌بینم که تکرار یه چیزای ثابتی بوده. ترس‌های ثابت… انتخاب‌های ثابت.

باس اون‌قد خیره شم به سقف تا به نتیجه برسم. باس سعی کنم که زیاد نمونم تو این وضعیت… باس یه کاری کنم …

حتا شما

تصمیم دارم شیرجه بزنم تو آدما و تا خوب نفهمیدمشون بی‌خیالشون نشم. چرا؟

به سال‌های قبل که نگاه می‌کنم بزرگترین گنجینه‌م آدم‌هان

نمی‌خوام ناشناخته بمونن

حیفن

حیفم

رات

یه بار هم که اومدیم دلمونو بگیریم گریه کنیم، این گربه نالیدنش گرفت…

حالا جهان تو مسیریه که من دوس دارم.

برای این اتفاق باید گریه کرد.

یک عمر

که کم هم هست

بنال گربه

بنال

می‌گم چته آخه؟ چرا این‌جوری هستی تو؟ چرا گریزونی انقد؟ چرا منزوی هستی؟ چرا وقتی قراره اختلاط کنی با دوتا آدم این‌طوری می‌شه حالت؟ مریضی؟

روشن‌فکری؟ عمیقی مثلن؟

قاطی شو. آدم باس قاطی شه و الا قاطی می‌کنه.

حالا از ما گفتن

صدای زنگ در رو که می‌شنوم زود شلوار رو پام می‌کنم دمپاییا رفتن زیر تخت ولی … پابرهنه از پله‌ها می‌دوم پایین. شیشه‌های مات در ، شبحی سبز و قهوه‌ای رو نشون می‌دن. خوشحال می‌شم… اونقدر که با صدا می‌خندم و در رو وا می‌کنم. تویی … تویی.

چه خوب که چای تازه دم دارم. چه خوب که خونم تمیزه. چه خوب که صبح عود روشن کرده بودم. کفشات رو درنمیاری. عیب نداره. حتمن یادت رفته. مستقیم میای تو آشپزخونه. پشت میز قهوه‌ای میشینی. چایی رو تو اون فنجون بزرگا می‌ریزم. همونا که اندازه‌ی جا دادن کل آسمون گشاد و پهنن. می‌گی چه تاریکه خونه‌ت. خونه‌م تاریکه. آفتاب نمی‌افته بهش. شب و روز چراغ روشنه. زندگی بین برج‌ها این بدبختیارو داره دیگه. سراغ گلدونام رو می‌گیری. چن‌تاییشون موندن که گذاشتمشون تو حیاط. آره آره حیاط داره خونه‌م. حیاط کوچولو. من دوسش دارم. می‌خوام توش از اون گیاها بکارم که بچسبن به دیوار و برن بالا. سرفه می‌کنی هی. دوباره فنجونت رو پر می‌کنم. منتظر، نگات می‌کنم. همون کیف قهوه‌ای خوشگل همراته. ازش کتاب رو می‌کشی بیرون. می‌گم باز که داری سیگار می‌کشی. از سرفه‌هات معلومه. ریشت رو می‌خارونی و می‌خندی. می‌پرسی بخونم؟ پرسیدن داره آخه؟ پرسیدن داره؟ نمی‌بینی چقد تشنه‌م؟

سرم رو می‌ذارم رو میز و چشامو می‌بندم… فرو می‌رم تو صدات… تو خس خس سینه‌ت … تو سکوتت بعد از تموم شدن هر جمله.

کاش کفشات رو درمیاوردی …