هربار که دری باز و بسته می‌شه، چیزهایی می‌شنوم که مطمئن‌تر می‌شم به پیروزی اون‌ها و شکست خودم. اونا موفق شدن. تونستن که منو بترسونن. من ترسیدم و وانمود کردم که معقولم.

تمام مسیر رو زیر ظل آفتاب پیاده رفتم، با دست‌هایی که از فرط اضطراب رعشه گرفته بود. رفتم و التماس کردم. دست‌هامو دور ساق‌هاشون حلقه کردم و ضجه زدم، همون موقع بود که فهمیدم همگی بوی عافیت و جنون می‌دن.

می‌تونستم برگردم و اون شیشه‌های سرتاسری رو سنگ بزنم. می‌تونستم به اونی که کنار در ایستاده بود و بازوهای کلفتش رو به زحمت زیر سینه‌های آماسیده‌ش گره زده بود، فحش بدم ، ولی لعنت به من که ترسیدم.

از پس این بازی برنمیام، می‌دونم .

سزد

آفتاب شبیه یه دلقکه که افتاده کف اتاق و وجودش تشدید می‌کنه ناپایداریِ خوره‌طور ِ مریض رو .  صورتم رو برمی‌گردونم سمت دیوار تا نجات پیدا کنم.

چطور می‌شه فکر دیدن چیزی توسط کسی نفسم رو بند بیاره؟

تارهایی که آونگ‌وار تابم می‌دن به سمت این مرداب لجن ، تا کی می‌تونن دووم بیارن؟

تو کدوم ثانیه‌ی امیدوار و سرزنده‌س که سقوط من شروع می‌شه ؟

از نترس بودن خودم تعجب می‌کنم ولی با این همه هربار بیشتر و بیشتر تسلیم می‌شم. مثل یه فاحشه‌ای که با واقعیت زندگیش کنار اومده ، تسلیم اون لب‌های غریبه‌ای می‌شم  که گیجگاهم رو لمس می‌کنه و تموم هوشیاریم رو یکباره می‌مکه.

حقیقت را با شانه‌ها و پهلوهایتان نیامیزید. از حقیقت جز بر اوراق سپید، حرفی نرانید. شما زاده‌ی ترس و دوزخید، دوزخ را با قلم‌هایتان ترسیم کنید. بدان‌گونه که نوک قلم‌ها و سر انگشتانتان گداخته شود. تاول‌های پوستتان نشانِ حقیقی شماست.

 

زیر پاهای مرطوبت له شدم و موهام به صورتم چسبیده.

[من بالاخره می‌رسم به زمین]

من بالاخره می‌رم به آسمون

حتا اگه لباس زیرم از ساق پاهام سُر بخوره و بیفته رو صورت کثیفت.

تنها زمانی حس می‌کنم آدمم که چیزی می‌کشم

باقی همه‌ش کثافت‌کاریه

لپ‌های عمه حوریه همیشه سرخ و براق بود. دندونای مصنوعیشم همیشه بیرون بود بس که هی می‌خندید. یه گردنبند طلا زرد گنده هم داشت. موهاش شکل هایده بود، هیکلشم حتا. یه بار که رفتیم خونه‌شون اسفند دود کرد و گلاب پاشید تو هوا. نمی‌فهمیدم هیچی من .

بعد یه روز گفتن تو حموم با شوهر عمه دوتایی دچار گاز گرفتگی شدن و مردن.

دخترش تا از مشهد برسه دو روزی گذشته بود. دختره تو نمی‌اومد، واساده بود دم در و مدام می‌زد تو سرش و هوار می‌زد که مامان آخه این چه کاری بود کردی :))