تو خواب دیدم داشتی مشت‌مشت شکر می‌خوردی

سرت غر زدم که : نخور چاق می‌شی، کت-شلوار دامادی تن‌ات نمی‌شه‌ها …

خندیدی و گفتی : عوضش دهنم شیرینه!

پشت تلفن داشتم گریه می‌کردم و به کسی که اون‌ور خط بود می‌گفتم این از اولش معلوم بود همه حرفاش چاخانه.

ساعت چاهار صبح

به این فکر کنی که بروی آن به‌های وامانده را بپزی

و بعد همان کار را هم نکنی.

 

غبار رقیق غم رو می‌بینی که تو فضا شناوره؟

به سوی نور است که سرم را می‌چرخانم

مرز میان دیدن کامل و کوری محض باریک است; می‌دانم.