دو روز دیوانه‌واری گذشت بر من. بادِ بی‌افسار از پنجره‌‌های جنوبی وارد می‌شد و همه چی رو به هم می‌ریخت. من کاغذ می‌جویدم و جای سرخی ریسمون‌های وا شده رو می‌خاروندم و همه رو از دم شکل خودم می‌دیدم. حالا بماند که کسی رو هم ندیدم.

تازه تو این سرمای آخر سالی، اونی که پشت شیشه‌های ویترین اسیره، سعی می‌کنه که آروم‌تر نفس بکشه تا مبادا شیشه‌ها – این تنها راه ارتباطش با دنیا- رو بخار بگیره .

پ.ن: لعنت بر دل سیاه شیطون

پ.ن ۲: تازه اپلیکیشن وردپرس رو نصب کردم رو گوشیم. ینی به عبارتی، این یه پست تستی- انفجاری محسوب می‌شه

حتمن وقتی تو کوچه‌های تو در توی تاریک و باریک و پر از لجن، سر و ته آویزون بشم و تو حلقم سرب داغ بریزن می‌خوام این نکته‌ی طلایی رو کشف کنم که به پیش رفتن همیشه مترادف با پیشرفت نیست.

مثالم مثال کسیه که اوایل همراه با چاییش خرما می‌خورد و حالا فهمیده برا این پی در پی چایی می‌ریزه که بتونه خرما بخوره