روشنا

دم‌دمای صب بود . اطراف اون‌قد روشن نبود که بشه تشخیص داد جزئیات رو . حجم مبهمی از تو، کنارم بود.

حرف‌هات ولی از اون حجم هم مبهم‌تر بود. با صدای آروم و خسته کلماتی رو می‌گفتی که جز پیچیده کردن همه چی، کاری نداشتن.

دستم رو چن‌باری رو زبری کیف برزنتی کنارم کشیدم و بعد خزیدم رو مبل و سرمو گذاشتم رو کیف. نمی‌خواستم چیزی بشنوم. نمی‌خواستم حرف بزنی. نمی‌خواستم باشی. نمی‌خواستم “اون‌طور” باشی.

می‌خواستم مثل اون روزی بودی که کنار حوضچه‌ی پرورش ماهی ایستاده بودیم و تو داشتی داستانکی از یه پیرمرد چینی تعریف می‌کردی، اون روز اطرافت پر از آدم‌ها بود و من تو دورترین نقطه تکیه داده بودم به درخت و تماشات می‌کردم که چطور با گفتن هر جمله حالت دستات و چشمات تغییر می‌کنه و هیجان‌زده می‌شی . الان دورتری ولی و من چیزی ندارم که بهش تکیه بدم . خلاء دورم رو گرفته. خلاء این کلمه‌های توست، این لحظه‌هاست که نمی‌گذره، این آفتابی که نمی‌زنه.

.

.

بیدار که شدم نبودی. رفته بودی. لیوان و کیف و دفترت رو گذاشتم پشت مبل و پتو رو انداختم روشون …

کسی که بنا بود از چیزی نترسد،  بعد کمی ترسید  او زیباست!

اون خانوم موفرفری که کنارت بود رو نشناختم

کیف سبزتم جدید بود انگار

یقه‌‌ی پالتوتم مث قبل نداده بودی بالا

هیچی سر جاش نبود :/

خواص مثبت

هیچ خودت رو از پشت دیدی وقتی که کنار پنجره واستادی و به یه جای نامعلوم خیره شدی؟ یا وقتی چن‌تا شاخه جعفری رو گرفتی زیر آب و با وسواس دونه دونه برگهاشو می‌شوری یا وقتی کتری داغه و تو می‌خوای با آستین لباست برش داری؟

هیچ دیدی قیافه‌ی خودتو وقتی چیزی رو نمی‌فهمی و از نفهمیدنت کلافه‌ای و نمی‌خوای کسی اینارو بفهمه؟ دیدی چطور چشمات رو می‌دوزی به یه گوشه از سقف؟

حواست هس چه فرمی می‌شی وقتی می‌گی کاری رو انجام می‌دی  ولی تو دلت مطمئنی که انجامش نخواهی داد؟

یا وقتی اون کاغذ رنگی‌های نوت‌برداریتو می‌چسبونی و مطمئنی که داری کج می‌چسبونیشون ولی به کارت ادامه می‌دی؟

یا وقتی چیزی می‌خری که می‌دونی خیلی گرون‌تر از اونیه که باید باشه؟

حواست هس این‌جور مواقع چطوری چن تا سرفه می‌‌کنی و هی گلوتو صاف می‌کنی؟

یا وقتی می‌خوای حرفی رو بزنی که زدنش برات سخته … مدام دستتو می‌کشی به لبه‌های یقه‌ی پیرهنت و لبخندای بی‌جا و الکی می‌زنی.

یا دیدی مواقعی که از کسی که دوسش داری می‌خوای گله کنی؟ … چطور کلمه به کلمه و با دقت حرف می‌زنی و چشماتو می‌دزدی و دستتو می‌کشی رو موهات …

یا وقتی چیز خیلی خنده‌داری می‌شنوی قبلش یه ثانیه مکث می‌کنی و بعد خنده‌تو رها می‌کنی

یا وقتی چیزی که می‌گی خیلی برات مهم و حیاتیه، نوک انگشتت رو همراه با گفتن هر کلمه، آروم می‌کوبی رو میز … انگار که می‌خوای ثبتشون کنی …

و …

می‌دونی؟ من حواسم به همه‌ی اینا هس …

من همه‌ی اینارو بایگانی کردم تو تاریک‌ترین قفسه‌های مغزم … تو کم رفت و آمدترین و متروک‌ترین جاهاش…

نمی‌دونم اصن برا چی؟ یا برا کی؟

ولی خب شده

تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که سر نزنم به اون قفسه‌ها

بذارم همون‌طور خاک گرفته و متروک بمونن

تا شاید روزی …

:)

 

تو مگه عروسک خیمه‌شب‌بازی نیستی؟

پ کو نخات؟

نکنه یه وقتی که من حواسم نبوده فرشته‌ی مهربون تبدیلت کرده به آدم و شدی یکی مث بقیه؟ هوم؟

بیس دیقه‌س مچاله شدی رو مبل و پتو آبیمو کشیدی رو دوشت و داری یه‌ریز حرف می‌زنی

حرفاتو مث قاشق‌هایی پر از آش شور و تیغ ماهی هواپیما می‌کنی و من همه چی رو می‌دونم و باز دهنم رو تا جایی که بتونم وا می‌کنم برا فرود …

بعدن ولی باس بشینم و یه فکری کنم برا هضمشون!

فکر کن توی قطب شمال، همین‌طور که داری راه می‌ری و ساندویچ پنگوئن‌تو گاز می‌زنی ، چشمت به یه دختر برنزه‌ با دکولته‌ی قرمز بیفته که روی یخ‌ها دراز کشیده و یه لندهور با کلاه پوست داره ازش چیلیک چیلیک عکس می‌گیره؛ شما باشی جا نمی‌خوری؟

اوضاع همین‌قد عجیب-غریب و در عین حال خیره‌کننده‌س.

منم که می‌دونی، خیره شم همه چی فراموشم می‌شه.

این ساندویچ پنگوئن ماسیده هم شاهدش!