همه‌ی نوشته‌های sisteric

درباره‌ی sisteric

I Was Tree, But Not Free

مثل خونه‌ی زن دوم شده این‌جا

سخت شده سر زدن بهش

ولی راهم که میفته غرقم می‌کنه تو هوس و عطش

چه

فکر می‌کنی اگه دستمو محکم رو شکمم فشار بدم دردش کمتر بشه؟

تمام خونه رو مدام راه رفتم. کف پاهام دردناک و سیاه شدن.

پس کجاس جایی که بشه آروم بود

و نترسید؟

وقتی که مرگ ، حتا از این نون‌های برشته و داغ روی میز هم ، تازه‌تره

نمی‌تونم به بعضی چیزها غلبه کنم و تنها مقصر این ماجرا، ضعف‌های من نیست !

کفشامو نصفه‌- نیمه پوشیدم و رفتم بیرون. شالگردنم داش رو زمین کشیده می‌شد و زیپ‌های کیفم وا بود و بندای کفشام هی می‌رف زیر پام  و دیرم شده بود. پاگرد رو که داشتم با عجله می‌پیچدم پام خورد به یه چمدون و چمدون بعد از چن‌تا تکون ولو شد کف راهرو. از خانومی که اون‌جا واساده بود و هیچ به چشمم آشنا نمی‌اومد معذرت خواستم و چمدون رو بلند کردم. خانومه انگار که حواسش نباشه پرسید : اینا کی میان؟ با انگشتش یکی از درها رو نشون داد. دوییدم سمت پله‌ها و “نمی‌دونم” رو بلند گفتم تا بشنوه. دیگه ندیدمش اون خانوم رو.

تا دیشب !

دیشب که اومد به خوابم. دامن چارخونه و بلوز سبز پوشیده بود. تو یه خونه‌ی غریبه که مبل‌هاش خردلی بود. داشت لوبیا پاک می‌کرد … شایدم عدس ! پرسیدم ازش : مامانم کی میاد؟ بی‌اون‌که نگام کنه گفت نمی‌دونم. رفتم سرمو گذاشتم رو زانوش و گریه کردم. دستشو کشید رو موهامو گفت : دخترم … دخترم …

 

جان

تو !

تو!

تو صبح روزی هستی که شب قبل‌اش برف سنگینی باریده و همه‌ی راه‌ها بسته شده.

تو اون روز سرد و ساکتی که سرشار از آسودگی و بی‌خبریه.

تو اون وقتی هستی که آدم حس می‌کنه برای انجام هر کاری به اندازه‌ی کافی وقت داره.

تو بغل‌کردنی‌ترین صبح یخ‌زده‌ای که پشت پنجره واساده … سفید و درخشان :)

روشنا

دم‌دمای صب بود . اطراف اون‌قد روشن نبود که بشه تشخیص داد جزئیات رو . حجم مبهمی از تو، کنارم بود.

حرف‌هات ولی از اون حجم هم مبهم‌تر بود. با صدای آروم و خسته کلماتی رو می‌گفتی که جز پیچیده کردن همه چی، کاری نداشتن.

دستم رو چن‌باری رو زبری کیف برزنتی کنارم کشیدم و بعد خزیدم رو مبل و سرمو گذاشتم رو کیف. نمی‌خواستم چیزی بشنوم. نمی‌خواستم حرف بزنی. نمی‌خواستم باشی. نمی‌خواستم “اون‌طور” باشی.

می‌خواستم مثل اون روزی بودی که کنار حوضچه‌ی پرورش ماهی ایستاده بودیم و تو داشتی داستانکی از یه پیرمرد چینی تعریف می‌کردی، اون روز اطرافت پر از آدم‌ها بود و من تو دورترین نقطه تکیه داده بودم به درخت و تماشات می‌کردم که چطور با گفتن هر جمله حالت دستات و چشمات تغییر می‌کنه و هیجان‌زده می‌شی . الان دورتری ولی و من چیزی ندارم که بهش تکیه بدم . خلاء دورم رو گرفته. خلاء این کلمه‌های توست، این لحظه‌هاست که نمی‌گذره، این آفتابی که نمی‌زنه.

.

.

بیدار که شدم نبودی. رفته بودی. لیوان و کیف و دفترت رو گذاشتم پشت مبل و پتو رو انداختم روشون …

کسی که بنا بود از چیزی نترسد،  بعد کمی ترسید  او زیباست!