همه‌ی نوشته‌های sisteric

درباره‌ی sisteric

I Was Tree, But Not Free

پری‌سا

یه چیزایی داره اتفاق می‌افته.

ذهنم از همیشه منظم‌تر و سرراست‌تره. دچار یه بارش … یه جوشش شدم. یه دست نامرئی اومده و داره مهره‌ها رو درست کنار هم می‌چینه.

من دارم آروم‌تر می‌شم و پیش می‌رم. نه فقط من ِ الان، من‌های پیش از این هم در حال پیشرفتن.

من اینو شاید لازم داشته باشم که بعدها به یاد بیارم

حقیقت را با شانه‌ها و پهلوهایتان نیامیزید. از حقیقت جز بر اوراق سپید، حرفی نرانید. شما زاده‌ی ترس و دوزخید، دوزخ را با قلم‌هایتان ترسیم کنید. بدان‌گونه که نوک قلم‌ها و سر انگشتانتان گداخته شود. تاول‌های پوستتان نشانِ حقیقی شماست.

 

زیر پاهای مرطوبت له شدم و موهام به صورتم چسبیده.

[من بالاخره می‌رسم به زمین]

من بالاخره می‌رم به آسمون

حتا اگه لباس زیرم از ساق پاهام سُر بخوره و بیفته رو صورت کثیفت.

تنها زمانی حس می‌کنم آدمم که چیزی می‌کشم

باقی همه‌ش کثافت‌کاریه

لپ‌های عمه حوریه همیشه سرخ و براق بود. دندونای مصنوعیشم همیشه بیرون بود بس که هی می‌خندید. یه گردنبند طلا زرد گنده هم داشت. موهاش شکل هایده بود، هیکلشم حتا. یه بار که رفتیم خونه‌شون اسفند دود کرد و گلاب پاشید تو هوا. نمی‌فهمیدم هیچی من .

بعد یه روز گفتن تو حموم با شوهر عمه دوتایی دچار گاز گرفتگی شدن و مردن.

دخترش تا از مشهد برسه دو روزی گذشته بود. دختره تو نمی‌اومد، واساده بود دم در و مدام می‌زد تو سرش و هوار می‌زد که مامان آخه این چه کاری بود کردی :))