بایگانی دسته: دسته‌بندی نشده

مدت‌هاست سطح اطمینانم تو نقطه‌ی معینی ثابت مونده و خب حاصلش آرامش و شادیه ولی من بنا به طبیعتم دارم این سطح آروم و دلپذیر رو دچار تلاطم می‌کنم. به خوبی از این اطلاع دارم که حضور جسمانی من تا چه حد مهارناشدنیه و لاقل خودم اکثرن ازش راضی نیستم ولی دارم اینو تحمیل می‌کنم به شرایط. البته که دلایلی دارم براش ولی تا اون حد هم قوی نیستن که موجب خاطر جمعی بشن. شک و تردید هم که خب کار رو خراب‌تر می‌کنه. گمون کنم به این عارضه می‌گن : “کرم داشتن”.

 مثل سیب کرمویی‌ام که افتاده رو خاکسترهای جهنم و مدام پوستش قهوه‌ای‌تر می‌شه و ور میاد. 

 البته، اگر داریم راجع به ضعفا حرف می‌زنیم، فهم این نکته نیاز به هوش خاصی ندارد، فهم اینکه ضعف اساس وجود این موجود است، این موجود بی‌نام، بی‌ریشه، مغضوب همگان، مطرود به سایه‌ها، چون که در حقیقت این ضعفا نیستند که ضعیفند، بلکه اوست که ضعیف است! و او کاملاً آمادگی‌اش را دارد که این حقیقت را با چاقوی ضامن‌دارش حکاکی کند و یا گوش هر کسی که مایل است در موردش بشنود را با سرب داغ پر کند چرا که وضعیت واقعی این‌طوری‌ست که در طول تاریخ هر بار و همیشه او و امثال او بازندگان واقعی بوده‌اند، نه آن جانوران کثافتِ ناقل مرض، همان‌هایی که او در تنفرش نسبت به آنها کاملاً محق است، چون که او، که بیشتر از هر کسی با ضعف آشناست

+

خدنگ

آشکارا از درونم صدای فلز می‌شنوم و بوی آلمینیوم  هر بار که دهنمو باز می‌کنم پخش می‌شه تو هوای اطراف

شاید فهم چشم‌های مرجان و نحوه‌ی خندیدنش آخرین ادراک من باشه

دریچه‌های ارتباط مدام تنگ‌تر می‌شن و به صلاحه که عقب‌تر وایستم. به تجربه فهمیدم که آفتاب ِ غروب، سایه‌های افقی رو آسون‌تر حمل می‌کنه و به مقصد می‌رسونه.

انگار دو نفر آدم که مدت‌ها پنهونی و از زیر میز ، ساق پای همو لمس کردن، بخوان رو در رو بشینن و در موردش صحبت کنن. شدنی نبود، برای همین با اضطراب آشکاری حرفو عوض کردیم.

هر روز بعد از ظهر اندازه‌ی نیم ساعت روی رون‌های سفت دخترای پونزده ساله می‌شینه و با لپ‌های گلی و کفشای لگدشده می‌رسه خونه.

خونه که چه عرض کنم، غار بی‌ته که تا بخوای جا داره برا فرو رفتن و نالیدن مثل سگ. سیزده نفر که بیخ گوش هم نشستن و ناله می‌کنن و بزاقشون از سر دندوناشون آویزونه. محشره !