بایگانی دسته: دسته‌بندی نشده

اون خانوم موفرفری که کنارت بود رو نشناختم

کیف سبزتم جدید بود انگار

یقه‌‌ی پالتوتم مث قبل نداده بودی بالا

هیچی سر جاش نبود :/

خواص مثبت

هیچ خودت رو از پشت دیدی وقتی که کنار پنجره واستادی و به یه جای نامعلوم خیره شدی؟ یا وقتی چن‌تا شاخه جعفری رو گرفتی زیر آب و با وسواس دونه دونه برگهاشو می‌شوری یا وقتی کتری داغه و تو می‌خوای با آستین لباست برش داری؟

هیچ دیدی قیافه‌ی خودتو وقتی چیزی رو نمی‌فهمی و از نفهمیدنت کلافه‌ای و نمی‌خوای کسی اینارو بفهمه؟ دیدی چطور چشمات رو می‌دوزی به یه گوشه از سقف؟

حواست هس چه فرمی می‌شی وقتی می‌گی کاری رو انجام می‌دی  ولی تو دلت مطمئنی که انجامش نخواهی داد؟

یا وقتی اون کاغذ رنگی‌های نوت‌برداریتو می‌چسبونی و مطمئنی که داری کج می‌چسبونیشون ولی به کارت ادامه می‌دی؟

یا وقتی چیزی می‌خری که می‌دونی خیلی گرون‌تر از اونیه که باید باشه؟

حواست هس این‌جور مواقع چطوری چن تا سرفه می‌‌کنی و هی گلوتو صاف می‌کنی؟

یا وقتی می‌خوای حرفی رو بزنی که زدنش برات سخته … مدام دستتو می‌کشی به لبه‌های یقه‌ی پیرهنت و لبخندای بی‌جا و الکی می‌زنی.

یا دیدی مواقعی که از کسی که دوسش داری می‌خوای گله کنی؟ … چطور کلمه به کلمه و با دقت حرف می‌زنی و چشماتو می‌دزدی و دستتو می‌کشی رو موهات …

یا وقتی چیز خیلی خنده‌داری می‌شنوی قبلش یه ثانیه مکث می‌کنی و بعد خنده‌تو رها می‌کنی

یا وقتی چیزی که می‌گی خیلی برات مهم و حیاتیه، نوک انگشتت رو همراه با گفتن هر کلمه، آروم می‌کوبی رو میز … انگار که می‌خوای ثبتشون کنی …

و …

می‌دونی؟ من حواسم به همه‌ی اینا هس …

من همه‌ی اینارو بایگانی کردم تو تاریک‌ترین قفسه‌های مغزم … تو کم رفت و آمدترین و متروک‌ترین جاهاش…

نمی‌دونم اصن برا چی؟ یا برا کی؟

ولی خب شده

تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که سر نزنم به اون قفسه‌ها

بذارم همون‌طور خاک گرفته و متروک بمونن

تا شاید روزی …

:)

 

تو مگه عروسک خیمه‌شب‌بازی نیستی؟

پ کو نخات؟

نکنه یه وقتی که من حواسم نبوده فرشته‌ی مهربون تبدیلت کرده به آدم و شدی یکی مث بقیه؟ هوم؟

شب که از نیمه می‌گذره اشباح میان و دورم رو می‌گیرن

خوشم نمیاد ازشون

مخصوصن اینی که نشسته رو میز و هی پاهاشو تکون‌تکون می‌ده

حواسم رو پرت می‌کنه :/

بیس دیقه‌س مچاله شدی رو مبل و پتو آبیمو کشیدی رو دوشت و داری یه‌ریز حرف می‌زنی

حرفاتو مث قاشق‌هایی پر از آش شور و تیغ ماهی هواپیما می‌کنی و من همه چی رو می‌دونم و باز دهنم رو تا جایی که بتونم وا می‌کنم برا فرود …

بعدن ولی باس بشینم و یه فکری کنم برا هضمشون!

فکر کن توی قطب شمال، همین‌طور که داری راه می‌ری و ساندویچ پنگوئن‌تو گاز می‌زنی ، چشمت به یه دختر برنزه‌ با دکولته‌ی قرمز بیفته که روی یخ‌ها دراز کشیده و یه لندهور با کلاه پوست داره ازش چیلیک چیلیک عکس می‌گیره؛ شما باشی جا نمی‌خوری؟

اوضاع همین‌قد عجیب-غریب و در عین حال خیره‌کننده‌س.

منم که می‌دونی، خیره شم همه چی فراموشم می‌شه.

این ساندویچ پنگوئن ماسیده هم شاهدش!

 

:'(

هر روز می‌رم کمد جادویی رو وا می‌کنم و چیزایی مربوط به خودم رو می‌کشم از توش بیرون

چیزایی که مال من نیس … ولی فک می‌کنم به من میاد

می‌دزدم یا قرض می‌گیرم یا التماس می‌کنم

خودم رو می‌پوشونم باهاشون و می‌رم تو خیابونا می‌رم تو صحرا میام تو فکر تو

هیچی نیستم بدون اون کمد

مطلقن هیچی نیستم

فقط خوب بلدم نون خورد کنم تو سوپ

یا گنجشکا رو با تیرکمون بزنم

اینا از دستم برمیاد

حتا شیر دوشیدنم بلد نیستم

گاوا ازم بدشون میاد انگار

با دم پهنی‌شون می‌کوبن تو صورتم

منم ازشون بدم میاد

از بوشون از چشاشون که هیچ نگاهی توش نیس انگار

از بارونی که می‌باره رو پهن‌ها و رو پشم‌هاشونم بدم میاد

بارون همه چی رو پررنگ‌تر می‌کنه

بدبختیای منم الان زیر بارون پررنگ‌تر شده

از کی باس انتقام گرف؟

تقصیر کیه؟

اون کاسه‌-بشقابا که ریخت و خورد شد کف حیاط تقصیر من بود… قبول

ولی بی‌حواسی من تقصیر کیه؟

یکی منصف باشه و اینو بگه

با صدای بلند

یکی جرات داشته باشه و بگه اینو

خواهش می‌کنم

من جراتش رو ندارم چون

من یه ترسوی بدبختم چون

من هیچی نیسم چون

یه عاریه‌ای بی‌همه چیز …

 

خفه‌خون

خفه باس کرد هر صدایی رو …

چون قراره تو ساحل آرامش لم بدیم

و نمی‌خوایم کسی این آرامش مبتذل و سطحی و مصنوعی و چندش‌ناک رو خراب کنه

نمی‌خوایم از دست بدیم داشته‌ها رو

پس خفه می‌کنیم صداها رو

زندگی بی‌خطر و داخل چارچوب و استاندارد رو دوس داریم چون !

[بالا می‌آورد … ]