بایگانی دسته: about sisteric

۱۹

سیستریک باز سرما خورده و مثل تمام سرماخورده‌های جهان پالتوی مخمل قهوه‌ای پوشیده و چای دارچینی و شیر می‌نوشد و به فلسفه‌ی زندگی می‌اندیشد.

 

۱۸

سیستریک از هیچ‌چیز اندازه آویزان ِ یکی شدن بدش نمی‌آید.

برای همین حتا محبت‌های معصوم و بی‌دلیل هم گاهی وحشت‌زده‌اش می‌کند

طوری که مثل یک گاو، بی‌ملاحظه و بی‌تفاوت رفتار می‌کند

 

۱۶

سیستریک به کلمات اعتماد ندارد و فکر می‌کند توی مسیر چیزهایی از معنا را می‌دزدند و پیش خودشان قایم می‌کنند.

حتا او بعضی کلمات را می‌شناسد که معنایی را با معنای دیگر عوض می‌کنند و کسی هم نمی‌تواند مچ‌شان را بگیرد.

:/

۱۵

سیستریک تمام دیشب و امروز صبح را با خودش تکرار کرد که نباید سر آقای میم . دال جیغ بکشد، باید منطقی و آرام باشد … ولی نشد. واقعن نشد.

او مچ خودش را وقتی داشت با تمام توان فریاد می‌کشید و واژگانی نامعلوم را بیان می‌کرد، گرفت. آقای میم.دال با صورتی کبود و چشمانی هراسان به اطراف نگاه می‌کرد و حتمن با خودش می‌گفت دخترک بی‌سر و پا آبرویم را برد.

سیستریک آدمی نیست که با آبروی کسی بازی کند، ولی خب صبور بودن جزو ویژگی‌های بارزش به شمار نمی‌آید … متاسفانه آقای میم.دال این مساله را نمی‌دانست!

 

۱۴

سیستریک همیشه آرزو داشت که یک پسربچه باشد

و شما حتما تعجب خواهید کرد اگر بگویم حالا او به آرزویش رسیده است

سیستریک تبدیل به یک پسربچه‌ی یک ماهه‌ی کوچک و زبل شده است

حالا او می‌تواند دوباره از اول زندگی کند :)

۱۳

گاهی در خانه‌ی پدری، میان آن همه شلوغی‌ها و برو بیاها سیستریک می‌فهمد که دارد با مغز دیگران فکر می‌کند و با درک دیگران قضایا را تحلیل می‌کند. حس مزخرفی‌ست. مثل این که بفهمی مسواک کس دیگر را به دهان برده‌ای.

در چنین مواقعی چمدانش را برمی‌دارد و برمی‌گردد به خوکدونی بیابانی‌اش – این اسمی است که پدرش برای محل زندگی سیستریک انتخاب کرده !

۱۲

روزهایی هست که انگار جاذبه‌ی زمین در خانه‌ی سیستریک بیشتر از معمول می‌شود. آن‌ وقت است که لیوان سبز از دست آدم سر می‌خورد و داخل سینک می‌افتد یا حوله‌ی بنفش سر جایش آرام نمی‌گیرد ذرات گرد و غبار روی هرچیزی که دم دست باشد می‌نشینند و برگ‌های گیاه‌اش تا جایی که ممکن است به سمت پایین خم می‌شوند. این‌طور وقت‌ها لب و لوچه‌ی سیستریک هم آویزان می‌شود و می‌افتد روی کپه‌ی لباس‌های شسته‌شده‌ی تا نشده و تا وقتی جاذبه‌ی لعنتی دست از سرش برندارد از جایش جم نمی‌خورد.

۱۱

به نظر سیستریک روشن‌فکرانه‌ترین کار در دنیا بافتن شال‌گردن است، آن هم در عصرهای طولانی تابستان.

البته که او به کافه‌روها و کتاب‌خوان‌ها و موزیک گوش‌کن‌ها احترام قائل است :)

۱۰

هرکسی صبح‌ها یک جوری پرت می‌شود وسط زندگی روزمره‌‌اش. سیستریک امروز از میان ساندویچ عسل و خامه‌ای که آقای ۶۷ برایش درست کرده بود وارد زندگی شد و الان که کمرش را روی صندلی گذاشته و پاهایش را از هم باز کرده یعنی که خیلی خسته است و چشم‌اش به ساعت است که زودتر بگذرد و او کیف‌اش را بندازد روی کول‌اش و برود به سمت خانه‌ی بنفش‌ و سبزش.