بایگانی دسته: about sisteric

۹

سیستریک پشت کامپیوترش وول می‌خورد و چای سردش را هورت می‌کشد. آفتاب روی سرامیک‌های کف اتاقش می‌درخشد. همکارها در حال بگو مگو هستند.

سیستریک دل‌تنگ است و می‌خواهد سرش را به جایی تکیه دهد و چشمانش را ببندد. به راه پله‌ی پشت بام می‌رود و وقتی مطمئن شد کسی آن دور و برها نیست ، می‌زند زیر گریه. وقتی که خوب اشک‌هایش جاری شد  یادش می‌افتد که دستمال کاغذی با خودش نیاورده.

واقعا چرا بدبختی‌ها همیشه باهم می‌رسند ؟

۸

امروز عصر میغوشتاریونین و سیستریک از هم جدا شدند. یکی‌شان به سمت خانه‌ی ویلایی استخردار رفت و آن‌دیگری راهی بازار ماهی‌فروش‌ها شد.

۷

سیستریک از یک خواب طولانی بیدار شد و از زور گرما لحافش را کنار زد و به سیاست فکر کرد. سیاست او را یاد مردها می‌اندازد. مردها در سیاست خوبند و جذاب. سیستریک به مردها که فکر می‌کند چشم‌هایش بی‌اراده بسته می‌شوند و او به خواب طولانی‌تری می‌رود.

۶

در توالت عمومی وسط بیابان ، سیستریک دست‌هایش را با صابون لیمویی می‌شورد ، خانوم بغلی‌اش دهانش را باز کرده تا خط چشم تر و تمیزی بکشد و خانوم حامله‌ای که در اتوبوس مدام با شوهرش بگو مگو می‌کرد حالا دارد عق می‌زند و گریه می‌کند.

تنها مسافرت کردن برای سیستریک مثل شکنجه است. اگر لا اقل می‌گذاشتند گربه‌اش را با خود بیاورد اوضاع بهتر می‌شد.

حالا مجبور است تمام مدت سرش را به شیشه‌ی کثیف اتوبوس تکیه دهد و به ساق دست آقای سین یا موهای پشت گردن نانی فکر کند

دو روز دیگر برمی‌گردد و بعد از یک دوش مفصل زندگی‌اش را از همان‌جایی که مانده شروع می‌کند.

۵

سیستریک در حالی که ماشین لباس‌شویی‌اش را روی برنامه‌ی کوتاه سی دقیقه‌ای تنظیم می‌کند ، فکر می‌کند که بعضی آدم‌ها با کم مصرف کردن خودشان را در مقابل دنیا ایزوله می‌کنند. واقعیت هم این است که هرچقدر کم‌تر مدیون دشمنت باشی آسیب کم‌تری از او خواهی دید.

و از خود سوال می‌کند چرا پیامبر یا چیزی شبیه آن نشده است؟

۴

سیستریک اسم گربه رو میغوشتاریونین گذاشت

اسمی که عمرش به اندازه‌ی یک تور اروپا بود و شادی هنگام بازگفتنش بی‌نهایت !

۳

سیستریک آن‌قدر داد زد تا صدای بسته شدن در را بشنود و مطمئن شود که تنهاست ، بعد با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن. دخترک بی‌نوا …

چند ساعت بعد وقتی با چشم‌های پف کرده و پیژامه‌ای که پاچه‌هایش روی زمین کشیده می‌شد رفت تا ببیند چه کسی پشت در است ، دوست خیلی خیلی دورش را دید که آمده بود گربه‌اش را به او بسپارد و با دوست پسر دیلاقش به تور اروپا بروند. خب به درک!

سیستریک و گربه زیر آفتاب نیم روزی به درون رختخواب آشفته خزیدند و باهم خرخر کردند.

۲

سیستریک می‌خواست بفهمد پارچ آبی روی میز چه می‌خواهد بگوید. یا دوستش صبح‌ها وقتی کیفش را روی شانه‌اش می‌اندازد و بند کفش‌هایش را محکم می‌بندد، کجا می‌رود. دوست داشت بداند وقتی پیراهن نارنجی‌اش را می‌پوشد و رخت‌هایش را در بالکن خانه‌شان پهن می‌کند همسایه‌ها در موردش چه فکر می‌کنند

۱

سیستریک دمپایی قرمز پوشیده بود و جلوی آینه‌ی خیلی بزرگ دستشویی کوچکشان در حال مسواک زدن بود. آدم‌ها اغلب موقع مسواک زدن و بستن بند کفششان فکر می‌کنند و خب سیستریک هم گاهی این کار را می‌کرد. او فهمید که مقداری از روزهایش را میان خنده‌های بلندش، آب دادن به گلدان‌هایش یا هم‌زدن قابلمه‌ی کوچکش از دست داده است. روزهایش را گم کرده بود و خب این ناراحت کننده بود. سیستریک برای بار هزارم تصمیم گرفت روزهایش را جایی بنویسد تا بعدها با دوستانش یا به تنهایی آن‌ها را بخواند و خنده‌ای گشاد روی لب‌هایش بنشیند.