:'(

هر روز می‌رم کمد جادویی رو وا می‌کنم و چیزایی مربوط به خودم رو می‌کشم از توش بیرون

چیزایی که مال من نیس … ولی فک می‌کنم به من میاد

می‌دزدم یا قرض می‌گیرم یا التماس می‌کنم

خودم رو می‌پوشونم باهاشون و می‌رم تو خیابونا می‌رم تو صحرا میام تو فکر تو

هیچی نیستم بدون اون کمد

مطلقن هیچی نیستم

فقط خوب بلدم نون خورد کنم تو سوپ

یا گنجشکا رو با تیرکمون بزنم

اینا از دستم برمیاد

حتا شیر دوشیدنم بلد نیستم

گاوا ازم بدشون میاد انگار

با دم پهنی‌شون می‌کوبن تو صورتم

منم ازشون بدم میاد

از بوشون از چشاشون که هیچ نگاهی توش نیس انگار

از بارونی که می‌باره رو پهن‌ها و رو پشم‌هاشونم بدم میاد

بارون همه چی رو پررنگ‌تر می‌کنه

بدبختیای منم الان زیر بارون پررنگ‌تر شده

از کی باس انتقام گرف؟

تقصیر کیه؟

اون کاسه‌-بشقابا که ریخت و خورد شد کف حیاط تقصیر من بود… قبول

ولی بی‌حواسی من تقصیر کیه؟

یکی منصف باشه و اینو بگه

با صدای بلند

یکی جرات داشته باشه و بگه اینو

خواهش می‌کنم

من جراتش رو ندارم چون

من یه ترسوی بدبختم چون

من هیچی نیسم چون

یه عاریه‌ای بی‌همه چیز …