خواص مثبت

هیچ خودت رو از پشت دیدی وقتی که کنار پنجره واستادی و به یه جای نامعلوم خیره شدی؟ یا وقتی چن‌تا شاخه جعفری رو گرفتی زیر آب و با وسواس دونه دونه برگهاشو می‌شوری یا وقتی کتری داغه و تو می‌خوای با آستین لباست برش داری؟

هیچ دیدی قیافه‌ی خودتو وقتی چیزی رو نمی‌فهمی و از نفهمیدنت کلافه‌ای و نمی‌خوای کسی اینارو بفهمه؟ دیدی چطور چشمات رو می‌دوزی به یه گوشه از سقف؟

حواست هس چه فرمی می‌شی وقتی می‌گی کاری رو انجام می‌دی  ولی تو دلت مطمئنی که انجامش نخواهی داد؟

یا وقتی اون کاغذ رنگی‌های نوت‌برداریتو می‌چسبونی و مطمئنی که داری کج می‌چسبونیشون ولی به کارت ادامه می‌دی؟

یا وقتی چیزی می‌خری که می‌دونی خیلی گرون‌تر از اونیه که باید باشه؟

حواست هس این‌جور مواقع چطوری چن تا سرفه می‌‌کنی و هی گلوتو صاف می‌کنی؟

یا وقتی می‌خوای حرفی رو بزنی که زدنش برات سخته … مدام دستتو می‌کشی به لبه‌های یقه‌ی پیرهنت و لبخندای بی‌جا و الکی می‌زنی.

یا دیدی مواقعی که از کسی که دوسش داری می‌خوای گله کنی؟ … چطور کلمه به کلمه و با دقت حرف می‌زنی و چشماتو می‌دزدی و دستتو می‌کشی رو موهات …

یا وقتی چیز خیلی خنده‌داری می‌شنوی قبلش یه ثانیه مکث می‌کنی و بعد خنده‌تو رها می‌کنی

یا وقتی چیزی که می‌گی خیلی برات مهم و حیاتیه، نوک انگشتت رو همراه با گفتن هر کلمه، آروم می‌کوبی رو میز … انگار که می‌خوای ثبتشون کنی …

و …

می‌دونی؟ من حواسم به همه‌ی اینا هس …

من همه‌ی اینارو بایگانی کردم تو تاریک‌ترین قفسه‌های مغزم … تو کم رفت و آمدترین و متروک‌ترین جاهاش…

نمی‌دونم اصن برا چی؟ یا برا کی؟

ولی خب شده

تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که سر نزنم به اون قفسه‌ها

بذارم همون‌طور خاک گرفته و متروک بمونن

تا شاید روزی …

:)