کفشامو نصفه‌- نیمه پوشیدم و رفتم بیرون. شالگردنم داش رو زمین کشیده می‌شد و زیپ‌های کیفم وا بود و بندای کفشام هی می‌رف زیر پام  و دیرم شده بود. پاگرد رو که داشتم با عجله می‌پیچدم پام خورد به یه چمدون و چمدون بعد از چن‌تا تکون ولو شد کف راهرو. از خانومی که اون‌جا واساده بود و هیچ به چشمم آشنا نمی‌اومد معذرت خواستم و چمدون رو بلند کردم. خانومه انگار که حواسش نباشه پرسید : اینا کی میان؟ با انگشتش یکی از درها رو نشون داد. دوییدم سمت پله‌ها و “نمی‌دونم” رو بلند گفتم تا بشنوه. دیگه ندیدمش اون خانوم رو.

تا دیشب !

دیشب که اومد به خوابم. دامن چارخونه و بلوز سبز پوشیده بود. تو یه خونه‌ی غریبه که مبل‌هاش خردلی بود. داشت لوبیا پاک می‌کرد … شایدم عدس ! پرسیدم ازش : مامانم کی میاد؟ بی‌اون‌که نگام کنه گفت نمی‌دونم. رفتم سرمو گذاشتم رو زانوش و گریه کردم. دستشو کشید رو موهامو گفت : دخترم … دخترم …