دیروز نزدیکای غروب یه دسته کاغذ از زیر در فرستادن تو حیاط. از ترسم دس بهشون نزدم. تموم شب رو بارون بارید روشون. سر صپ رفتم با سر بیل کشیدمشون تا لب باغچه و همون‌جا خاکشون کردم.

دیگه گذشته زمان این‌طور کارا.