سزد

آفتاب شبیه یه دلقکه که افتاده کف اتاق و وجودش تشدید می‌کنه ناپایداریِ خوره‌طور ِ مریض رو .  صورتم رو برمی‌گردونم سمت دیوار تا نجات پیدا کنم.

چطور می‌شه فکر دیدن چیزی توسط کسی نفسم رو بند بیاره؟

تارهایی که آونگ‌وار تابم می‌دن به سمت این مرداب لجن ، تا کی می‌تونن دووم بیارن؟

تو کدوم ثانیه‌ی امیدوار و سرزنده‌س که سقوط من شروع می‌شه ؟

از نترس بودن خودم تعجب می‌کنم ولی با این همه هربار بیشتر و بیشتر تسلیم می‌شم. مثل یه فاحشه‌ای که با واقعیت زندگیش کنار اومده ، تسلیم اون لب‌های غریبه‌ای می‌شم  که گیجگاهم رو لمس می‌کنه و تموم هوشیاریم رو یکباره می‌مکه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *