هربار که دری باز و بسته می‌شه، چیزهایی می‌شنوم که مطمئن‌تر می‌شم به پیروزی اون‌ها و شکست خودم. اونا موفق شدن. تونستن که منو بترسونن. من ترسیدم و وانمود کردم که معقولم.

تمام مسیر رو زیر ظل آفتاب پیاده رفتم، با دست‌هایی که از فرط اضطراب رعشه گرفته بود. رفتم و التماس کردم. دست‌هامو دور ساق‌هاشون حلقه کردم و ضجه زدم، همون موقع بود که فهمیدم همگی بوی عافیت و جنون می‌دن.

می‌تونستم برگردم و اون شیشه‌های سرتاسری رو سنگ بزنم. می‌تونستم به اونی که کنار در ایستاده بود و بازوهای کلفتش رو به زحمت زیر سینه‌های آماسیده‌ش گره زده بود، فحش بدم ، ولی لعنت به من که ترسیدم.

از پس این بازی برنمیام، می‌دونم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *