خرخفتنا

شکاف میون آرنج و پهلو  فاصله‌ی مناسبی داره برا در رفتن وقتی که می‌دونی اگه تعلل کنی فشار مداوم کف دست‌های بی‌رحم رو قفسه‌ی سینه نفستو بند میاره.

سردرگمی تو تکرار همیشگی راهروهای موازی با مهتابی‌های نیمه‌روشن که بوی نواربهداشتی مونده می‌دن و پنجره‌های پشتی تنگ که به گواهی پلیس ، کسی هفته‌ای یه بار از اون‌جا سنگ پرت می‌کنه سمت قطار حمل بار.

تمومی نداره . کلنجار دائمی دست‌ها و ساق‌ها و جیرجیر موذی تخت …

به سوپری می‌گم نسیه ندی مجبورم باز از پول توجیبیای رضا کش برم. می‌گه اونم بدبخت‌تر از توئه.

بعد سرش رو میاره جلو و می‌گه : همه اینارو بهت گفته بودم، پن‌شنبه نبود؟ وسطای تابستون

دیگه هیچ‌جوره نمی‌شه زد زیرش. یه کف گلاب می‌ریزم تو یقه‌م ، می‌رم سروقت شلوار رضا ، سرمو فرو می‌کنم تو خشتک شلوار.

رضا دکمه‌هامو یکی یکی وا می‌کنه و می‌گه تو همیشه بوی گلاب می‌دی لعیا. یقه‌مو سف می‌چسبم و هوار می‌کشم من لعیا نیستم.

پیرزن چندک زده سر تشت آب‌صابون و کهنه‌ی خیس رو توش می‌خیسونه و بعد می‌کشه رو موزاییکای راهرو. بوی نواربهداشتی مونده نمی‌ره از جون دیوارا و موزاییکا. من به سوپری گفتم که پیرزن هر روز تو تشت آب‌صابون می‌شاشه. سوپری می‌گه تو نشد یه بار بیای پشت دخل تا من همه چیو بهت بگم.

من پول توجیبیای رضا رو می‌ریزم رو دخل و در می‌رم.

 

2 دیدگاه در “خرخفتنا

  1. شما فوق العاده می نویسی. چندین سال بی سرو صدا میخونمت و آدرس وبلاگت رو همیشه از وبلاگ گولو باز میکنم و همیشه همون حس خوب همیشگی میاد سراغم. اینجا خیلی عجیب غریب و دلنشینه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *