بار دیگر گزش

کاش درها و پنجره‌ها رو چفت می‌کردم و با محو شدن آخرین شعاع خورشید به رختخواب می‌رفتم و می‌خوابیدم ، این‌طوری می‌تونستم از این شب شوم نجات پیدا کنم .

انگار که هر ثانیه توی تمام پیچ و خم‌های اندام و سلول‌های مغز و دهلیزهای قلبم صدها ابلیس در حال زاد و ولدن. گرمای نفس‌های چندشناکشون رو تو گلوم و حفره‌ی دهنم احساس می‌کنم. دارم لحظه به لحظه تیره‌تر و کدرتر و خمیده‌تر می‌شم.
انگار که تشنه‌ی بدبختی و فلاکت باشم. خبرهای بد، اتفاقای ناگوار حالم رو خوب می‌کنه و در عوض زنگ هر خنده‌ای ، هر کلام پرمحبتی مثل سیخ داغ توی کاسه‌ی چشمام فرو می‌ره و طاقتمو طاق می‌کنه.

روزهای آینده‌ی من حتمن ردی از پنجه‌های امشب رو ، روی تنشون خواهند داشت.