یه داستان سرراست از چهل و نه سال زندگی میون راهروهای خونه‌ای که توی هر اتاقش دیو سبزچشمی از درد به خودش می‌پیچه و ناله‌های زخمیش تموم فضا رو پر می‌کنه.

با شروع پنجاهمین سال راهروها چنان پر شدن از طنین ناله‌ که دیگه انگشت‌ها هم فضایی برای حرکت ندارن. دیوارها و کف خونه جیرجیر می‌کنن و صدای ترک‌های ریز به وضوح شنیده می‌شه .

طبیعت همیشه وحشیانه راه خودش رو باز می‌کنه و پیش می‌ره

دیوها میون دیوارها مچاله و فشرده می‌شن ،صدای ناله‌ی متورم‌شده از مجرای گوش‌ها بیرون می‌زنه

همه چی در آستانه‌ی انفجار متوقف می‌شه .

یکی از عقربک‌ها از حرکت می‌افته و بقیه به کارشون ادامه می‌دن .

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *