و من به ندرت تخم مرغی برای صبحانه دارم *

چیزی که اتفاق می‌افتاد رو می‌تونستم به لبه‌ی دندونه‌دار اره‌ای تشبیه کنم که روی سفیدی استخون کشیده می‌شه. این بود حال من از پی بردنم به بی‌ثمری نفی وضعیت موجود، وقتی همه چیز رو می‌شد به راحتی لمس کرد. مثل کبکی که برف دور و برش نمونده و ناچاره از مواجهه.

دست‌های زمخت نشونه‌ی کار سخته،بوی نا نشونه‌ی توقف زندگی. آدمی هم که رو خودش خم شده و دستاش رو حائل تن‌اش کرده گمون می‌کنه داره از خودش محافظت می‌کنه ، غافل از این که روح‌اش داره به تدریج از ماتحتش خارج می‌شه .

 

 

*مرگ بر گوش ون‌گوگ. آلن گینزبرگ