خدنگ

آشکارا از درونم صدای فلز می‌شنوم و بوی آلمینیوم  هر بار که دهنمو باز می‌کنم پخش می‌شه تو هوای اطراف

شاید فهم چشم‌های مرجان و نحوه‌ی خندیدنش آخرین ادراک من باشه

دریچه‌های ارتباط مدام تنگ‌تر می‌شن و به صلاحه که عقب‌تر وایستم. به تجربه فهمیدم که آفتاب ِ غروب، سایه‌های افقی رو آسون‌تر حمل می‌کنه و به مقصد می‌رسونه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *