روی پاهام سوارم و تاب می‌خورم، خباثت و دروغ داره به روده‌هام فشار میاره و مثل جیب پر از سنگ‌ریزه به زودی جر خواهم خورد.

می‌شه تصمیم بگیرم تا یک سوم از باقی‌مونده‌ی زندگیم رو صرف پیدا کردن آینه‌ای کنم که جوری که تمایل دارم نشونم بده. آینه‌ای که احاطه‌م کنه و باهام بچرخه و اجازه نده تصویرهای غیرخودی وارد حوزه‌ی دیدم بشن .فعلن باید مجال پیدا کنم برای نفس کشیدن چون نفسم برید وقتی که خم شده بودم روی زخم‌هام تا جوش خوردن آهسته و شلخته‌وارشون رو ببینم ولی به جاش اجتماع مگس‌ها رو دیدم روی لبه‌های خونی پوستم . با یه دست اون کثافت‌ها رو تاروندم و با دست دیگه مراقب بودم قلبم از لای قفسه سینه‌م نزنه بیرون. تازه بعدشم نگران اطراف رو پاییدم که نکنه کسی دیده باشه این رذالت رو.

کسی چه می‌فهمه اینا رو. حتا وقتی سر علم‌اشون می‌کنم و تو بازار می‌گردونمشون تا بلکه کم‌رنگ و دم‌دستی شن و سنگینیشون انقدر اذیتم نکنه، بازم کسی نمی‌فهمه. نمی‌تونه که بفهمه.

از ابتذالی به ابتذال دیگه جست می‌زنم و سرم رو با هزار جور گربه‌رقصونی گرم می‌کنم ولی گاهی اون وسط مسطا بخت یارم نمی‌شه و اندازه‌ی چند ثانیه یادم میاد که تو چه گندآبی سیر می‌کنم

البته ناشکری نباشه، همین که رو پاهای خودم سوارم خیلیه

2 thoughts on “

  1. از ابتذالی به ابتذال دیگه جست میزنم. یه مدته همچین عبارتی تو سرم وول میزنه. دارم فکر میکنم تو سر چند تا ادم دیگه تو دنیا وول میزنه؟

    1. انگار تنها راه ناگزیر همینه برای جلوگیری از غرق شدن تو دریای واقعیت‌های سیاه و تلخ . هرچند مطمئن نیستم اون غرق شدن بدتر از این نجات‌یافتگی باشه

دیدگاهها بسته هستند.