بهار

گمون کنم حالاهاست که اگه گوشم رو بچسبونم به تنه‌ی درختا بتونم صدای گردش شیره‌‌ی سرد و تازه‌شون رو بشنوم. یه روند ساده و مکرر که مخاطبش من نیستم و مربوط به من نیست.

در کل نظرم اینه که فاجعه‌ و خیری خارج از انسان وجود نداره. به نفعمونه از این توهم جمعی دربیایم و بفهمیم می‌شه تا انتهای شرارت رفت – حتا انتهایی‌تر از آشویتس- و باز کاری از کارهای جهان لنگ نمونه. می‌شه ریز و درشت اختراعات بشری (منظورم همین خوب و بد و خدا و شیطان و امثالهمه) رو مثل آدامس انداخت تو دهن و جوید ، ولی اگه تصمیم بگیریم که روزی تف‌اش کنیم در بدترین حالت فقط نوع خودمون رو نابود کردیم و وقتی ما نابود شده باشیم دیگه ذهنی وجود نخواهد داشت که قضاوت بد و خوب بودن این حرکت رو بکنه. شاید فقط به پاس‌داشتمون نسیم خنکی از سر جهان بگذره و تموم.

3 thoughts on “بهار

    1. نظرم همونه که بالا نوشتم
      ولی در کل دونستن نظر من به درد کسی نمی‌خوره. این چیزا شخصیه هرکسی باید برا خودش حل‌اش کنه
      اینو این‌جا نوشتم تا بعدن اگه لازم بود بتونم بهش مراجعه کنم

      1. به نظرتون خوندن بلاگتون بی فایده است اما اینکه اون رو عمومی کردید به عنوان اجازه تلقی می کنم و مطالبتون رو دنبال می کنم

        البته بازم فکر می کنم شما در مورد مرگ چیزی نگفتید. مثل همه

دیدگاهها بسته هستند.