تو اوقات ملکوتی سبک شدن بیماریم به سر می‌برم. دو سه قدم بیشتر با شفای کامل فاصله ندارم و طبیعتن کبکم خروس می‌خونه و یه کم کر و کور شدم نسبت به جریانات اطرافم ولی خب اون ته‌مهای دلم یه دیگچه‌ی سیر و سرکه هم در حال جوشیدنه بابت تحولات انقلابی پیش رو.

انگار یه دست مخفی داره روی جنون تاریک و سردرگمم نور ملایمی پخش می‌کنه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *