با خلوت دیریاب و دل‌مشغولی‌های پاره‌وقت ، چلیپایی ساختم که قامت معوج ارتباطات پلاستیکی و بی‌مزه رو بهش چارمیخ کنم

به این امید که بازگشتی براشون در کار نباشه ، حتا به زور هم‌کاسه‌گی‌های اجباری و احوال‌پرسی‌هایی از سر آداب‌دانی.

می‌خواهم خودم را جمع و جور کنم : احساسی تند و تیز رهایی‌ام می‌دهد. دست چپم را به گونه می‌زنم ، پوستش را می‌کشم؛ شکلک در می‌آورم. تمام نیمه‌ی صورتم تسلیم می‌شود، نیمه‌ی چپ دهن کج و کوله و متورم می‌گردد و دندانی را آشکار می‌کند، کاسه‌ی چشم روی یک کره‌ی سفید، روی گوشتی صورتی و خونین گشوده می‌شود. این چیزی نیست که دنبالش می‌گشتم: نه هیچ چیز محکم ، نه هیچ چیز تازه؛ چیزی است نرم و مبهم که قبلن دیده بودم ! خیال دارم با چشم باز بخوابم … * 

  • تهوع ِ سارتر

از دو هفته پیش که دکتر با تاکید گفت راس ساعت ده باید بلبل رو از جعبه‌ش دربیارم  سر جمع سه بار هم این کارو نکردم. ساعت ده تو زندگی من جایگاه مشخصی نداره ، تنها چیزی که فعلن بهش سنجاق شده همون بلبل زرده که اونم دیشب خونین و مالین از جعبه زد بیرون و خودشو کوبید به در و دیوار  و گند زد به همه جا.

عاصی شده بودم از دستش، درو وا کردم و فرستادمش راهرو. حتا تصمیم گرفتم که اگه اون مرتیکه‌ی هرزه اومد به شکایت ، خرخره‌شو بجووم. کسی نیومد ولی. شب رو آروم خوابیدم و صبح زود سرحال از خواب بیدار شدم و رفتم پی‌اش.

نبود . هیچ‌جا نبود.

الان که چاهار ساعتی از بیدار شدنم می‌گذره و خبری ازش نشده یه سوال هی تو سرم می‌چرخه

مردها می‌تونن با پرند‌ه‌های ماده، رابطه‌ی جنسی داشته باشن؟