بیس دیقه‌س مچاله شدی رو مبل و پتو آبیمو کشیدی رو دوشت و داری یه‌ریز حرف می‌زنی

حرفاتو مث قاشق‌هایی پر از آش شور و تیغ ماهی هواپیما می‌کنی و من همه چی رو می‌دونم و باز دهنم رو تا جایی که بتونم وا می‌کنم برا فرود …

بعدن ولی باس بشینم و یه فکری کنم برا هضمشون!

فکر کن توی قطب شمال، همین‌طور که داری راه می‌ری و ساندویچ پنگوئن‌تو گاز می‌زنی ، چشمت به یه دختر برنزه‌ با دکولته‌ی قرمز بیفته که روی یخ‌ها دراز کشیده و یه لندهور با کلاه پوست داره ازش چیلیک چیلیک عکس می‌گیره؛ شما باشی جا نمی‌خوری؟

اوضاع همین‌قد عجیب-غریب و در عین حال خیره‌کننده‌س.

منم که می‌دونی، خیره شم همه چی فراموشم می‌شه.

این ساندویچ پنگوئن ماسیده هم شاهدش!

 

:'(

هر روز می‌رم کمد جادویی رو وا می‌کنم و چیزایی مربوط به خودم رو می‌کشم از توش بیرون

چیزایی که مال من نیس … ولی فک می‌کنم به من میاد

می‌دزدم یا قرض می‌گیرم یا التماس می‌کنم

خودم رو می‌پوشونم باهاشون و می‌رم تو خیابونا می‌رم تو صحرا میام تو فکر تو

هیچی نیستم بدون اون کمد

مطلقن هیچی نیستم

فقط خوب بلدم نون خورد کنم تو سوپ

یا گنجشکا رو با تیرکمون بزنم

اینا از دستم برمیاد

حتا شیر دوشیدنم بلد نیستم

گاوا ازم بدشون میاد انگار

با دم پهنی‌شون می‌کوبن تو صورتم

منم ازشون بدم میاد

از بوشون از چشاشون که هیچ نگاهی توش نیس انگار

از بارونی که می‌باره رو پهن‌ها و رو پشم‌هاشونم بدم میاد

بارون همه چی رو پررنگ‌تر می‌کنه

بدبختیای منم الان زیر بارون پررنگ‌تر شده

از کی باس انتقام گرف؟

تقصیر کیه؟

اون کاسه‌-بشقابا که ریخت و خورد شد کف حیاط تقصیر من بود… قبول

ولی بی‌حواسی من تقصیر کیه؟

یکی منصف باشه و اینو بگه

با صدای بلند

یکی جرات داشته باشه و بگه اینو

خواهش می‌کنم

من جراتش رو ندارم چون

من یه ترسوی بدبختم چون

من هیچی نیسم چون

یه عاریه‌ای بی‌همه چیز …

 

خفه‌خون

خفه باس کرد هر صدایی رو …

چون قراره تو ساحل آرامش لم بدیم

و نمی‌خوایم کسی این آرامش مبتذل و سطحی و مصنوعی و چندش‌ناک رو خراب کنه

نمی‌خوایم از دست بدیم داشته‌ها رو

پس خفه می‌کنیم صداها رو

زندگی بی‌خطر و داخل چارچوب و استاندارد رو دوس داریم چون !

[بالا می‌آورد … ]

متوجهی که چطور مشغولِ از دست دادن ِ مدامیم؟

بیا تا همه چی کامل تموم نشده، این خرمالو آخری رو بین خودمون عادلانه تقسیم کنیم.

حقیقت همینه

صفحه‌ای که باز می‌شه

سه ثانیه مکث

و بعد بسته می‌شه.

حقیقت همینه

لامپی که از سیم لخت آویزان است در باد تکان می‌خورد

من تو تاریکی بودم و می‌دیدم پاهای مرددت رو روی پله‌ها … پاهات لاغر بود و مردد و دور

نور کم و لرزون یه قسمت از صورت و موهاتو روشن کرده بود ولی چیزی خونده نمی‌شد

می‌تونستم بیام بیرون  و همه چی جریان پیدا کنه اون‌طور که باید

می‌تونستم به شوخی سغراد صدات کنم، مثل تمام اون‌سال‌ها،  تا بخندی و برگردی نگام کنی

می‌تونستم خودمو نشون ندم و برم تا آب از آب تکون نخوره

ولی سخت‌ترین راه رو انتخاب کردم … سخت‌ترین و ابلهانه‌ترین راه رو …

برا همینه که من هر شب با تپش قلب لعنتی از خواب می‌پرم و تو هم لابد هر روز صبح پشت پنجره‌ت رو چک می‌کنی که نکنه خبری جدیدی شده باشه …

 

پیاده‌رو رو کنده بودن و مجبور بودم از کنار خیابون برم. نوربالای ماشینا می‌زد تو چشام  و تا حد مرگ گشنه‌م بود و سوز بود و پوست صورت و دستام می‌سوخت؛ از همه بدتر، سرمای هوا باعث شده بود پیچ و مهره‌های پلاتینی پام منقبض شه و لنگ بزنم … یه تابلوی کامل از بدبختی بودم. الکی چن‌تا سرفه‌ی خشک هم زدم که همه چی کامل‌تر شه :))